خاطره: آیا فرزندم وزن متناسب پیدا میکند؟ (قسمت دوم و پایانی)
به بیمارستان رفتیم، نمونۀ خونی ازش گرفته شد و فراز دیگه انقدر ضعیف شده بود که به سختی گریه میکرد و صداش واقعاً شده بود مثل یک بچه گربۀ ضعیف و گرسنه. در تمام مدتی که بیمارستان بودیم و طی مراحل نمونۀ خون گیری ، و انتظار و ..راه برگشت من گریه میکردم.
کسی تو دنیا از من بی لیاقت تر و ابله تر بود؟
نمیدونم به دلیل مداوم اشک ریختن من بود و اینکه ممکنه تاثیری تو روحیۀ بقیۀ مادرا داشته باشه و یا اینکه به گفتۀ مستولان خانواده ام بچه ام رو ندیده بودند و اینکه اونها معتقد بودند که با استفاده از وبکم بالای تختی که فقط تو یک اطاق مجزا قرار داشت ، خانواده ام میتونند بچه رو ببینید، یا چی که به فراز اطاق مجزایی با یک وبکم بالای تختش انتقال داده شد. هرچند خانواده ها هیچوقت به دلیل سرعت اینترنت پایین در اینجا نتونستند فراز رو اونجا ببیند ، ولی من در ساعاتی که خونه بودم، کارم شده بود نشستن پای کامپیوتر و دیدن فراز روی تختش. که اکثر اوقات هم خواب بود.
قرار بر این شده بود که من شیرم رو با یک شیر دوش برقی بدوشم و ببرم اونجا و تو یخجال اونجا نگهداری بشه و هر سه ساعت به سه ساعت به میزان مشخصی (که محاسبه میشد بر اساس وزن و الان یادم نیست) به فراز توسط شیشه داده بشه. روزها من تو بیمارستان بودم و اونها به دلیل اینکه من علاقه مند بودم که فراز از س ی ن ۀ خودم شیرش رو بخوره، به من گفتند قبل از هر شیر دهی با شیشه، من میتونم خودم برای ده یا بیست دقیقه بهش شیر بدم و بعد اونها دوباره وزنش میکردند و باقیماندۀ مورد نیازش از طریق شیشه بهش داده میشد. دقیقاً هر سه ساعت به سه ساعت، پرستاری می اومد، لباسها و پوشکش رو در می آورد، وزنش میکرد، به من میداد، من سعیم رو میکردم، بعد دوباره وزنش میکرد و محاسبه میکرد که چقدر دیگه لازم داره و بهش از طریق شیشه داده میشد.
هر روز هم ساعت ده صبح با کمک خودم حمامش میکردند و بعد از حمام وزنش میکردند.
هفت روز فراز بیمارستان بود، پنج روزش کاملاً نا امید کننده بود، به من که سپرده میشد برای شیر دادن، سه یا چهار مک میزد و .. خواب، پرستارها بهم گفتند که از مالیدن گوش، لپ، نوازش سر و در حالتی که خیلی خوابش عمیقه، از یک دستمال خیس استفاده کنم، هیچ کدوم از این روشها بچز دستمال خیس در مورد بیدار نگهداشتن فراز جواب نمیداد.
مدت شیر دادن نباید خیلی طولانی میشد، چون باعث خستگی اون میشد، باید در عرض سی دقیقه این پروسه تکمیل میشد تا بخوابه و برای سه ساعت دیگه توان و انرژی داشته باشه.
تا روز پنجم وزن گیریش نا امید کننده بود، فقط 50 گرم به وزنش اضافه شده بود، روز ششم شیر رو چه از من، چه از شیشه خیلی بهتر خورد، روز هفتم دویست و پنجاه گرمش اضافه شد و به وزن تولدش برگشته بود.!
بعد از چهارده روز فراز رو با وزنی که موقع به دنیا اومدن داشت به خونه بردیم. ولی ایندفعه اوضاع خیلی فرق کرده بود. بعد از استفاده از شیر دوش برقی، فیزیک س ی ن ۀ من مناسب شده بود برای شیر دادن، فک فراز قوی تر شده بود، من کمتر خسته بودم، و مهمتر از همه یاد گرفته بودم که برای اینکه هم اون گرسنه نمونه، و هم من خسته نشم، بهتره این قانون سه ساعته رو رعایت کنم و در مدت مشخصی بهش شیر بدم و بعد اجازه بدم که استراحت کنه. یکی از این مبلهای تختخواب شو تهیه کرده بودیم که وضعیت بدن رو تو حالت مناسبی برای شیر دادن قرار میداد. چهارپایه ای هم موقع شیر دادن زیر پام قرار میدادم. همینطور از بالشتک شیر دهی هم استفاده میکردم. هروقت که بین شیر خوردن خوابش میگرفت، از یک دستمال خیس استفاده میکردم ، چون روشهای دیگه برای بیدار نگهداشتنش کارساز نبود. به این قانون سه ساعته بسیار پایبند بودم. ساعت رو روی زنگ میگداشتم و هر سه ساعت پوشکش رو عوض میکردم، پاکش میکردم و تو دستشویی میشستمش، دوباره پوشکش رو پاش میکردم و بهش شیر میدادم. فرق نمیکرد که ساعت دوی نیمه شب باشه یا ده صبح، پروسۀ شیر دادن رو هم نیم ساعت بیشتر طولش نمیدادم. یک ربع از یکی، و یک ربع دیگه از یکی دیگه.
چهار شنبه از بیمارستان مرخص شده بود، دوشنبۀ هفتۀ بعدش باید برای چک کردن وزنش میرفتیم. اونجا اینطوری بود که بچه برای وزن کردن باید هیچ لباسی تنش نباشه. پرستار مربوطه، بچه رو گذاشت روی ترازو، سیصد گرم در طول این پنج روز اضافه کرده بود.
این بهترین جایزه برای من بود.
از همین برنامه تا دوماه تبعیت کردم. هرهفته 450 تا 500 گرم به وزنش اضافه میشد. در دوماهگی وزنش دقیقاً دوبرابر و دویست گرم بیشتر شده بود. بعد از اون کمی به برنامه انعطاف دادم و هرچهارساعت به چهار ساعت شیر دادنش رو انجام میدادم. خیلی ها از جمله خیلی از پزشکان و روانشناسان معتقدند به اینکه باید هروقت بچه گرسنه شد بهش شیر داد و تبعیت از برنامه کار ظالمانه ایه. ولی من از اونجا که نتیجۀ خوبی گرفته بودم ازش ، رعایتش کردم. اوایل برام سخت بود، شاید برای اونهم. ولی بعد از مدتی دقیقاً سر سه ساعت، بیدار میشد، من هم همینطور، نیازی به ساعت و زنگ ساعت نبود دیگه. در ساعات بین دو شیر خوردن در طول روز هم من میتونستم به کارهای خودم برسم مخصوصاض منی که دست تنها بودم و کمکی نداشتم این روش برام خیلی جواب داد و خیلی راضی بودم. هرچند بعد از چند ماه برگشتن به ایران و بلند کردن بچه بعد از هر نق کوچکی توسط افراد دلسوز فامیل! این برنامه ادامه پیدا نکرد.
در ضمن در همون بیمارستان مشکل نوسان درجه حرارتش خود به خود حل شد و من موندم دلیل واقعی این چه بود؟ شاید ضعف یکی از مهمترین دلایل این حالت بود، شاید...
.
این وبلاگ با امید اطلاع رسانی در زمینه مراقبت از کودکان عزیزمان که هدیه بی نظیری از طرف خداوند هستند، ایجاد شده است. لطفا برای پر بار تر شدن این وبلاگ و کمک به مادران جوان برای لذت بردن از پرورش صحیح کودکان نازنینشان، ما را شریک خاطرات و تجربه های ارزشمندتان فرمایید.