از شیر گرفتن کودک با روش های مسالمت آمیز!

حدودا از دو سالگی کیاراد شروع کردیم به تصویر سازی و آماده کردن ذهنش برای این قدم مهم در راستای استقلال. برایش می گفتیم که بچه ها وقتی خیلی کوچیک هستند مثل فلانی..(اسم بچه کوچیک هایی که کیاراد می شناخت)، آن موقع ها که دندان هم ندارند از سی نه مامان هاشون شیر می خورند و بعدا که بزرگ می شوند دیگر تصمیم می گیرند که شیر نخورند و به جای آن موقع خواب با قصه می خوابند. کیاراد هم هر از گاهی می گفت که دیگر بزرگ شده و تصمیم گرفته شیر نخورد و بعد از یک قصه شنیدن می گفت حالا کمی کوچولو شده ام! یک بار شیر بخورم بعدا باز بزرگ می شوم و نمی خورم...ما هم اصرار و عجله ای نداشتیم که طرح را ضربتی اجرا کنیم...کم کم اضافه کردیم که وقتی بچه های بزرگتر زیاد شیر بخورند شیر تلخ می شود...کیاراد هم به عنوان راه حل از هر سی نه کمی می خورد و بعد عوضش می کرد که مبادا زیاد بخورد و تلخ شود. بعد که برایش توضیح دادم که در طول روز اگه چندین مرتبه شیر بخورد تلخ می شود نه اینکه هر بار که شیر می خورد، و این چنین خودم هم از هر دقیقه عوض کردن سی نه راحت شدم...همین حرف ها نه به صورت آزار دهنده بلکه با ملایمت و پیشنهادی ادامه داشت...البته گاه لیمو ترش را هم به عنوان تغییر طعم امتحان می کردم که نظرش را بدانم و ظاهرا چندان موثر نبود...به تغییر رنگ سی نه با حنا فکر می کردم که همسرم نظرشان این بود که اگر بچه بترسد چون نمی شود رنگ آن را هم زود شست ممکن است خیلی برایش ناراحت کننده باشد، در نتیجه کلا تصمیم به تلخ کردن گرفتیم. تلخ کردن با اندکی فلفل سیاه که تلخیش خیلی کم هست . چون می دیدم که کیاراد چیپس فلفلی را می خورد و برایش آزار دهنده نیست، عذاب وجدان خیلی زیادی نداشتم. ولی راست راستش هر بار که شیر می خورد با تصور اینکه این آخرین باری هست که شیر می خورد دلم می گرفت و نمی خواستم آخرین بار باشد...بار اول که تلخ بودن سی نه را تجربه کرد با تعجب گفت تلخ شده...با خوشحالی بغلش کردم و گفتم که پس دیگهر بزرگ شده ای...نگاهی به صورتش کردم و گفتم ببیین ریش هم داری در میاری (معمولا کیاراد از این موضوع ریش در آوردن خوشحال می شود). با بیسکویت و آب تلخی دهنش برطرف شد.

البته بگوبم که برای بار اول که خیلی کم تلخ کرده بودم و با خودم خیار و بیسکویت و آب آماده گذاشته بودم که اگر گریه کرد زود بدهم بخورد، دیدم کیاراد همینطور بدون اعتراض دارد شیر می خورد، پرسیدم تلخ اگر بشود به من  بگو ؟ گفت: کمی تلخ هست ولی خوشمزه شده!!! (یاد چیپس فلفلی افتادم و با خودم گفتم اینم لابد شیر فلفلی هست براش)

حالا هر بار وقتی در خواست شیر می کند قبلش کمی فلفل می زنم و بهش می گویم ممکنه تلخ باشد که خودش وقتی می بیند تلخ است نمی خورد.

دو روز اول هر 24 ساعت یک بار خورد. بعد 48 ساعت نخورد که من واقعا دلم برایش تنگ شده بود و حس می کردم خیلی وقت است او را ندیده ام !

بعد، 3 روز نصف شب ها یک بار می خورد و در طول روز خودش درخواست نمی کرد. حتی موقع خواب هم می گوید قصه بگو بخوابم. یک بار نصف شب بیدار شد و دلش شیر می خواست و نمی گفت و من هم پیشنهاد ندادم و گریه می کرد. دلتنگ شیر بود و کلافه. می گفت بابا بغلم کنه و راه بره و برام قصه بگه...تا نزدیک های صبح با بابا راه رفتند و نشستند و قصه گفتند و خلاصه شب را سحر کردند..

از پریروز نخورده بود تا اینکه امروز صبح باز گفت تو رو خدا اجازه بده ببینم خوب شده اند یا هنوز تلخ اند؟ کمی خورد. تلخ بود باز هم خورد و بعد با دهانی تلخ که طفلک زبونش را بیرون آورده بود آب خواست.

دلم واقعا برایش می سوزد که با اینکه گاه تلخ هست ولی چون دلش می خواهد بخورد تلخیش را تحمل می کند.

دوست ندارم بگویم شیر نمی دهم..برای همین هر وقت می خواهد یعنی می بینم واقعا دلش تنگ شده بهش می دهم.

ولی وقتی حس کنم میتواند بیشتر تحمل بکند سرش را با بازی گرم می کنم...

خیلی بهتر از انتظار من کنار آمده با موضوع و در طول روز و موقع خواب اصلا درخواست شیر نمی کند. تنها نصفه شب یا صبح زود هست که دلش می خواهد...آن هم به تدریج انشاا... عادت خواهد کرد.

در طول روز طی تماس های تلفنی که داشتم و طی صحبت با همسرم به موضوع بزرگ تر شدن کیاراد و اینکه دیگر کیاراد بزرگ تر شده و برای همین سی نه ها تلخ شده اند با خوشحالی اشاره می کردم که کیاراد غیر مستقیم این مکالمه را بشنود و باورش شود.

برایش توضیح داده ام که این اتفاق برای همه می افتد. برای خود من و بابا هم همین اتفاق افتاد که بعدا بزرگ تر شدیم و مامان و بابا شدیم. دوستانش و آشناها را اسم می برم و می گویم که برای همه چنین اتفاقی می افتد و این موضوع  تلخ شدن سی نه ها تقصیر کیاراد نیست. هر روز بیشتر از از کیاراد و توانایی هایش (به جا البته) تعریف می کنیم. من و همسر هم به همدیگر که کیاراد مخاطب غیر مستقیم باشد و هم مستقیما به خود کیاراد.

تکمه های آسانسور را کیاراد فشار می دهد، کنترل تلویزیون و دیویدی پلیر همیشه دست کیاراد است برای تنظیم برنامه ها، برای مامان قصه تعریف می کند و چند تا کار ریز و درشت دیگر که همه را انجام می دهد و من هر بار تاکید می کنم که واقعا خیلی بزرگتر شده ای عزیزم که می توانی این کار ها را به خوبی انجام دهی.

به نظر من در این سن یعنی دو سال و بالاتر شیر خوردن دیگر نیاز تغذیه ای نیست و نیاز روانی هست و برای همین خیلی خیلی با ظرافت باید اینکار یعنی از شیر گرفتن انجام بگیره.چرا که کودک احساس آرامش و امنیت می کند در آغوش مادر. وقتی مادر اجازه می دهد که کودکش شیر بخورد شاید برای کودک چنین معنا بدهد که هنوز مادرم دوستم دارد. همه چیز مرتب است و هیچ خطری نمی تواند امنیتش را بر هم بزند و او را از مادر جدا کند. برای همین وقتی کودک ببیند که مادر نمی خواهد به او شیر بدهد بسیار غصه دار می شود...چرا که انگار دوست داشته شدن و آغوش گرم مادر را از او می گیرد.

در این وبلاگ ها هم در مورد از شیر گرفتن کودکان توضیحات بسیار مفیدی ارائه شده است که آنها هم مسالمت آمیز هستند و کودک را زیاد آزار نمی دهند.

لیلی عزیز مادر مهربان آراز قهرمان

نسرین عزیز مادر مهربان باران نازنین

مادر مهربان سبزترین البرز




آزمون های کودکی

هیچ گاه كاری را كه كودك می تواند برای خودش بكند برایش انجام ندهید. این قانون آن قدر اهمیت دارد كه باید بارها تكرار شود. «سحر، پنج ساله نور چشم مادرش بود. بی نهایت زیبا بود و مادر هم به او لباس های زیبا می پوشانید، هفته ای چهار بار به حمام می برد و موهایش را برس می زد و شانه می كرد. بند كفش هایش را می بست و دكمه هایش را می انداخت. سحر یك عروسك كامل بود. شاد و سرحال و جذاب اما نمی توانست جوراب هایش را بپوشد. نه پشت و روی لباسش را تشخیص می داد و نه كفش چپ و راست را!» اگر مادر سحر درك می كرد كه چه بر سر فرزندش می آورد، وحشت می كرد. او خود را مادر كاملاً شیفته ای می داند كه همه زندگی اش را وقف خدمتگزاری به دخترش كرده است. اما مادر با این كار دارد به سحر می آموزد كه دختری است حقیر، درمانده، وابسته، بی كفایت و بی فایده. تا یك سال دیگر سحر باید به مدرسه برود آن وقت مادر آن جا نیست كه همه كارها را برایش انجام بدهد. هرگاه برای كودك كاری كنیم كه خودش می تواند برای خود انجام دهد به زبان بی زبانی به او می گوییم كه از او بزرگتر، بهتر، لایق تر، ماهرتر، باتجربه تر و مهم تر هستیم و پیوسته برتری خیالی خود را بر حقارت فرضی او به تماشا می گذاریم. آن گاه از خود می پرسیم چرا فرزندمان بی كفایت است و نارسایی دارد؟ از همان اوان طفولیت، كودكان به ما نشان می دهند كه دوست دارند كاری برای خود انجام دهند. نوزاد دست دراز می كند قاشق را بردارد. زیرا می خواهد به خود غذا بخوراند. ما برای پرهیز از بروز كثافتكاری، اغلب اوقات كودكان را از این كار منصرف می كنیم و بدان وسیله در آن ها ایجاد یأس و خودپنداری نادرست می كنیم. تمیز كردن كودك از بازگردانیدن شجاعت از دست رفته به او، بسیار آسان تر است. به محض این كه كودك نشان می دهد می خواهد كاری برای خود انجام دهد باید از فرصت استفاده كنیم و در صورت امكان، اجازه دهیم به كارش ادامه دهد. برای آن كه كودك به خود و دیگران كمك كند فرصت های بی شماری وجود دارد كه از تصور بیرون است. ای بسا كودك نیازمند كمك، سرپرستی، تشویق و آموزش باشد. طبیعی است كه باید این ها را در اختیارش قرار بدهیم. ما نه حق داریم كارهای او را برایش انجام بدهیم، و نه حق داریم از این كه به دلخواه با ما تشریك مساعی كند، بازش بداریم. كوچولویی كودكان بسیار دلنشین است. هنگامی كه می بینیم كودكی در انجام آن چه می كوشد انجام دهد با مشكل روبه روست، واكنش وسوسه آمیز اولیه ما این است كه به كمك او بشتابیم اما باید مراقب این وسوسه باشیم. بدون آن كه بدانیم جریان از چه قرار است، اغلب به خود اجازه می دهیم تا كوشش او را به هدر دهیم زیرا طبق عادت این كار را انجام می دهیم. بچه ها از این كه برایشان كاری انجام شود، لذت می برند. این كه انسان بتواند دستور بدهد دیگران كاری برایش انجام دهند به شخص احساس قدرتمندی خاص می بخشد. از سوی دیگر، اگر به كودك هم فرصت داده شود كه برای دیگران خدمتی انجام دهد، از توانایی خود لذت می برد. هنگامی كه كودك بزرگ می شود، گرایش طبیعی اش این است كه برای خود و دیگران كارهایی انجام دهد. با این همه چه بسا، این گرایش در اثر ترس، رفتار حمایت آمیز پدر و مادر و خدماتی كه برای او انجام می دهند، كاهش بیابد. كودك تصور می كند توانایی ندارد برای خود كاری انجام دهد، بی كفایت است و توانایی خود را دست كم می گیرد. بارها پیش آمده است كه می خواهیم با شتاب كاری را انجام دهیم یا عادت داریم كارها را خودمان انجام بدهیم، ای بسا متوجه نشده باشیم كه كودك آمادگی آن را یافته كه مسوولیت كارها را به عهده بگیرد. در این صورت به دست خودمان توانایی های كودك را ریشه كن می كنیم. باید بین داشتن توقع بیش از اندازه از كودك كه نوعی اعمال نفوذ شمرده می شود و اعتماد داشتن به توانایی های او كه نوعی احترام گذاشتن به كودك است، تفاوت قایل شویم. هر مادری هیجان نخستین گامی را كه فرزندش برداشته است، به یاد دارد. فیلم های خانوادگی و عكس های خاطره انگیز بی شماری شاهد این رویداد هیجان انگیزند. هر آینه پدر و مادر نسبت به مراحل مختلف رشد فرزندان خود هوشیار باشند. فرصت های بی شماری برای تجربه همان هیجان زدگی غرورانگیز در تمامی مدت زندگی كودك، روی می دهد. روندی كه منجر به برداشتن نخستین قدم كودك شد، باید در دیگر مراحل رشد كودك تكرار شود. مادر گامی از كودك عقب می كشد، دست هایش را دراز می كند، آن قدر كه در دسترس كودك نباشد و بدین سان كودك را تشویق می كند و برای آن كه مستقل از حمایت او حركت كند، به او احساس حركت دست می دهد. كودك می كوشد و هنگامی كه موفق شد دست مادر را بگیرد، غرق در احساس پیروزی می شود و مادر هم از موقعیت خود بر سر ذوق می آید. بنابراین در زمینه های دیگر هم می توانیم گامی به عقب بگذاریم و به كودك فضای حركت كردن بدهیم. كمك خود را از او دریغ كنیم اما در عوض مورد تشویقش قرار دهیم.



مطلب بالا را از این جا کپی کرده ام.